خرید بک لینک
سلامنمیدونم چی بگم طبق معمولنمیدونم راجب چی حرف بزنمراجب چیزایی گه خوشحالم کرد این مدت یا راجب چیزایی که ناراحتم کرد این مدت داشتم فک میکردم که این دو سال اخیر چقدر اذیت شدم و چقد روزای سختیو پشت سر گذاشتمچقدر استرس کشیدم چه ماجراهایی بهم گذشت....من همونم که تا از کسی ناراحت میشم نصف گوشت تنم میریزهچقدر مامانم تلاش کرد هربار که من داشتم غرق میشدم جلومو بگیرهشد ؟ نه فکر نمیکنمهمش تظاهر کردم به چیزیهمش دروغ گفتمزمان خیلی سریع‌تر میگذره ساعتا برام خیلی خیلی زود میگذرهاز وقتی ترک کردم واقعا متوجه تغادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کسری کریمیان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 6:30

بی ادعا مثه دستکش فر داد بزن...د آ د ساعت خواب ادم این ساعت که میشضه دیگه رد میدهکل روز تحمل میکنی و دووم میاری آخر شب که میشه یهو میبینی دیگه نمیتونیکاش این ساعت میتونستم برم یه جایی که همه فکرم ازاد میشدای کاش یه بچه داشتم...خودخواهانس ولی کاش یه بچه داضشتم که سرم بهش گرم بود وظیفم مهربونی کردن بهش و تربیتش بودکاشکی بودحتی میدونم دلم بچه ی کیو میخواست....عجیبهافکارم عجیب و مزخرفهمثه خودم مثه جسممخدا روشکر دارم ازین سالن میام بیرون دیگه تحمل خیلی چیزا رو نداشتم....خدا رو شکر ایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کسری کریمیان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 6:30

بی ادعا مثه دستکش فر داد بزن...د آ د فکر من هیچ مشکلی ندارم تو زندگیمفقط دیگه نمیخوام این چرخه ی تکراریو ادامه بدم + تــاریـخ ساعـت به قـلـم کاتیوشا | بسان ِ دیوانه ای که نمیداند کی دیوانه شد...ن.ل HoMe EmaiL ProFiLeMozHgaN DAILY آشپزی * دالان مارپیچ * (فرید ) L@dy nДz:Ҳ ❥ . ★ تنها ترین تهنا ★ ★ ✘JUN FANS✘ ★ ✿ نفس و پرهام ✿ ✿ دنیا همش دو روزه ✿ ✿خداحافظ ای دوست✿ ✿ عاشقانه ✿ ✿ ته مانده ی خیالات قشنگم ✿ ★ گندم ★ ★ بر باد رفته ★ ★دوقلوها★ ★ دنیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کسری کریمیان تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 6:30

خدایا مگه همه این 26 سال چی ازت خواستم؟تموم این حس گناهی که دارم...تقصیر من نبود ؟بود؟دلم میخواد مستقل بشمتو کل زندگیم فقط به این فکر کردم که مستقل باشم ولی نشدسعی کردم از هرراهی که بلدم پول در بیارماما نشد بازم نشدهرکاری کردم نشددیگه باید چیکار کنم؟دلم گرفتهخیلی دلم گرفته من خیلی سعی کردم مهربون باشمو به بقیه محبت کنم ولی همه دست رد زدن به احساسممن فقط میخوام پول داشته باشمخسته شدم از بس از پدر و مادرم پول گرفتم و اونا با کلی تحقیر وتهدید بهم پول دادنخسته شدم متوجهی؟کسی هست اصلا منو بفهمه صدامو بشنوه؟دلم میخواد بمیرم چرا نمیتونم ؟حتی یه کار به این سادگی رو نمیتونم انجام بدمخیلی حس بدی دارمچون 26 سالمه و هنوز ازدواج نکردم خونوادم خیلی بد بهم نگاه میکنن.....هیچی تقصیر من نبودنمیتونم تو ایران پول در بیارم؟پس بقیه چجوری دارن اینکارو میکنن؟دلم داشت میترکیدالان خیلی بهترمکاش کار اوکی بشه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کسری کریمیان تاريخ: پنجشنبه 20 بهمن 1401 ساعت: 14:29

یه روز یکی از دوستام بود که مامان ازش خوشش نمیومد

ولی من اصرار داشتم که نه اون خوبه

همش از سر تنهایی

از سر اعتیاد از سر وابستگی

خدا رو شکر روی واقعیشو بهم نشون داد...

ولی هرچی بیشتر ادما روشونو بهم نشون میدن بیشتر حالم بد میشه...

احساس میکنم نتونستم اون کارایی که باید انجام میدادم تو زندگیم و رسالت من بوده رو انجام بدم....

حس پوچی

برچسب: نویسنده: کسری کریمیان تاريخ: پنجشنبه 20 بهمن 1401 ساعت: 14:29

صبح بخیرالان که نشستم پای کامپیوتر ینی از ساعت 5 و نیم صب بیدارم!امروز تولدمهیکی دوتا از دوستام واسم پیام تبریک فرستاده بودن فیس بوک اونا رو چک کردمو به مسعود و فندق (خرگوشام) غذا دادمرفتم با پانی (سگ نازنینم ) پیاده رویآش گرفتم و میخوام برم صبونه بخورماخه میدونی امروز تولدمه میخوام اونجوری که دوس دارم مجلل و شیک پیش ببرمشمیخوام موهامو فر کنم با اون شومیز سفیده با شلوار مشکی و اون کفش پاشنه بلند مشکیا عکس بگیرمشاید یکی دوتا عکسم گذاشتماحتمالن کیک بگیرم ولی یدونه کوچولوشمع فوت میکنم و آرزو میکنم امسال ارزومو محکم تر از خدا میخوام...امسال فقط مامانم پیشمهبابام رفته به خونه شیراز رسیدگی کنه ( بهونه ای که واسه تولد من نباشه )خواهرمم تهران درس میخونه این هفته امتحان فاینال داشت بجاش هفته پیش اومد اصفهان و یه کادو ام بهم داد که اونم امشب عکسشو میزارمانصافن تولد بدی نبوده تا حالامامانمم که سنگ تموم (چون خیلی دلش واسم میسوزه به خاطر یه سری چیزا خودشو مقصر میدونه )خب دیگه اور ثینکین شدم من برم شب پست میزارم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کسری کریمیان تاريخ: پنجشنبه 20 بهمن 1401 ساعت: 14:29

امسال از پارسال پیش کم حرف تر شدم... بدبخت تر شدم بیشتر بگا رفتمو دارم به تمومی نزدیک تر میشم...

برچسب: نویسنده: کسری کریمیان تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 15:57

اسمش یاشارهخیلی پسر مودبیهخیلی بوی خوبی میدهخیلی مهربونه خیلی با شخصیتهعاشقش شدمولی چون کسی تو زندگیش بود نزدیکش نشدمتا اینگه کات کرد و اومد خودش بلاخرهبگذریم که طول کشید تا واکی بشیمپیشش که هستم حالم خوبه استرس ندارمقلبم یواش میکوبهدوسش دارم ولی نمیتونم پیشش بمونمدوسش دارم ولی نمیتونم باهاش بمونمبهش دروغ نگفتماما همه اون چیزایی که بهش گفتمو دیگه ندارمدیگه هیچی ندارمبهش زنگ نمیزنم تا زنگ بزنهشده دو هفته بگذره خودمو پاره میکنم ولی بهش زنگ نمیزنمچون میترسممیترسم بهش زنگ بزنمدوسش دارم ولی خودمم نمیخوام تو زندیش جایی داشته باشمدوسش دارم دوس دارم مرد من باشهاما حیف...همش میشینم بهش فکر میکنم با خودم میگم چی میشد اینقدر ادم خفنی بودم جرات داشتم بهش میگفتم دوست دارم...باید ولش کنمباید فراموشش کنماگه زنگ بزنه دیگه جوابشو نمیدمنه به خاطر اینکه پسر بدیهپسر بدی نیس بخداولی من اندازش نیستمحق میدم بهش منو نخاد یه روزی مجبورم خودم ولش کنمخودم ولش کنم بهترهمیشینم دود میگیرم تا فراموش کنماینقدر دود میگیرک تا مغزم پر شه از دود نه از خاطراتشباید زندگیم بکنم تا بمیرمکاش زودتر بمیرمدلم برای خوتهرم میسوزهدلم نمیخوتد بعد من تنهایی بکشهبعد من کی به حرفاش گوش میده؟بعد من کی خوواهر واقعیش میشهدرسته من هیچکسو ندارم حداقل خیالم راحته که هیچکسو ندارمولی اون همه امیدش به منهیاشار تو هرگز این نوشته هارو نمیخونیاما میخوام بنویسم که بمونههمون ادمی که حسش مرده بود عاشقت شدبعد چندسااال عاشق شد...عاشق توعاشق خوبیاتکمهربونیاتاما خب نمیتونست تورو داشته باشهزندگیش دست خودش نبودارزو میکنم هرچی انرژی خوب تو دنیاس مال تو باشهارزو میکنم هرچی حال خوبه مال تو باشهدوستت دارمخدافظ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کسری کریمیان تاريخ: جمعه 10 تير 1401 ساعت: 19:04

میگفت من فقط از ادمایی خدافظی میگیرم که دیگه نمیخوام ببینمشون...اون قلبم بود همه داراییم بودمن از ایران فرار کرده بودم و به اون پناه اورده بودموقتی پیشم بود فکر میکردم کل اون جا ماله منه...تصور کن یه همچین حسی بهش داشتم!ولی اون نمیفهمیدینی نفهمید کی ازش دل کندماشتباهش همین بودیه شب وقتی داشت میرفت دم در بهش گفتم خداحافظجواب نداد رفدوباره برگشت گفت میدونی من از خدافظی کردن بدم میادگفتم ولی تو زبون ما خدافظ ینی خدا ازت مراقبت کنه...نفهمیدبعدا وقتی ازش دل کندم فهمید من وقتی میخوام یکیو ول کنم ازش خداحافظی نمیکنم...میزارم بدون خداحافظی بره...چرا باید خدا حافظ کسی باشه که قلبمو تیکه تیکه کرده؟بزار بره به درک... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کسری کریمیان تاريخ: جمعه 10 تير 1401 ساعت: 19:04

برای بار هزارم دارم شروع میکنم که بنویسمالان توی کتابخونه نشستمبعد از یه عالمه گریه ی مفصل برای دوری از وطن :)stupid thing :)))به قول یه بنده خدایی خودت رفتی خودت دیگه نخواستی باشی ایران دیگه این ننه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کسری کریمیان تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 17:30

توی پست قبلم یه نفر متنمو خونده بود و با من هم دردی کرده بود !آدرسشو درست نزاشته بودشایدم اشتباه گذاشته بوددر هر صورت میخوام از همین پست برات پیام بفرستم که مرسی که متنمو خوندیمرسی از وقتی که برام گذاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کسری کریمیان تاريخ: دوشنبه 19 فروردين 1398 ساعت: 17:46

سلام بچه ها سال نو مبارک من برگشتم حالم خوبه حالتون خوب باشه ایلیا شمارتو بزار تا بهت پیام بدم علی ضالین توام همینطور مرسی که بیادمین دوستتون دارم بچه ها ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کسری کریمیان تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 18:38

ســالــها بــعــدمن در کنار یک مرد زندگی میکنم ،مردی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه،مردی که شاید من زنِ رویاهاش باشم اما ،اون هیچ وقت مرد رویاهای من نمیشه چون ،رویایی ترین کسی که میخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کسری کریمیان تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 18:38

من نگران وقتی ام که بمیرمو بازم تو دلم بگم خوب که چی آخرش چی میشه !

#بی هدف

برچسب: نویسنده: کسری کریمیان تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 18:38

و من هنوز توی بلاگفا لینک هایی از آدمایی دارم که خیلی ساله برنگشتن به بلاگفااما من هنوز منتظر اونا هستمهمه ی زندگیم همینجوری منتظر همه بودم...اما هیچ وقت اونایی که رفتن برنگشتنمن موندم و کلی خاطرهاماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کسری کریمیان تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 18:38

صفحه بندی